خاطرات شهدا

بیسیم چی گردان حنظله

بیسیم چیه گردان حنظله حاج همت را خواست.آمار شهدا را میداد.باطری بیسیم داشت تمام میشد.حاج همت به پهنای صورت میگریست.بچه ها در محاصره گرفتار شده بودند.عراقی ها یکی یکی زخمی ها را تیر خلاصی میزدند.

بیسیم چی میخواست بیسیم را قطع کند.حاج همت گفت:" قطع نکن.هر چه میخواهی بگو؟ بیسیم چی گردان گفت: سلام ما را به امام برسانید و از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم ماندیم و تا آخر جنگیدیم

از کتاب سیزده ساله ها

ستاد پشتیبانی که بودیم و مشغول ثبت نام و دریافت هدایای مردمی برای جبهه.مادری جلو آمد و گفت: من هم میخواهم یک هدیه بفرستم جبهه.به خاطر کوچیک بودنش که ردش نمیکنید؟؟

همه به همدیگه نگاه کردیم و گفتیم: نه مادر جان مشکلی نیست.چه مشکلی!حالا بفرمایید اون هدیه چی هست؟

به نوجوان سیزده چهارده ساله ای اشاره کرد و گفت: پسرم...

 

نوجوان 13 ساله

شب عملیات وقتی فهمید مشکلی پیش اومده و فرصتی برای باز کردن معبر نیست اولین کسی بود که آمد و گفت:" میخواهم بروم و معبر را باز کنم"

-  چند قدم دوید به سمت میدان مین اما زود ایستاد.همه فکر کردیم ترسیده.

یکی از بچه ها گفت: خب بنده خدا فقط سیزده سالشه دیگه!

برگشت پوتین هایش را از پا درآورد گفت" اینها نو هستند و سپس به سوی میدان مین حرکت کرد

 

/ 0 نظر / 8 بازدید