قصه غصه نشین

 

 

شعر از:رضا زارعی

قصه غصه شنیدین

تو عمرتون غریب دیدن؟

هق هقی از عمق وجود

تو دل غربت شنیدین؟

هیچ میدونی تو روزگار

دو جور غریبه گی داریم

یکی شو از پاره بعد

تو شعرمون اسم میاریم

یکی تو شهر خودشم

غریبه بین آدما

قصه این غریبه رو

می خوام براتون بگما

یهو دیدم سر کوچه

دارن هیاهو میکنن

یه باره کل کوچه رو

انگاری جارو میکنن

تو اون جلوها می بینی

یکی خوابیده رو زمین

روی زمین غلت می زنه

داد می زنه پسر بشین

خمپاره ها دارن میان

همه بخوابین رو زمین

دوباره کربلا میشه

ندو پسر،ندو بشین

کنار اون غلت های مرد

تو حول و حوش اون صدا

زنی با گریه هاش میگه

به داد ما برس خدا

به اون غرییه محل

مردم همش می خندیدن

گروهی هم که بیخیال

انگار که هیچی ندیدن

گروهی هم که بیخیال

انگار که هیچی ندیدن

یهو دیدن علی دیگه

خوابیده هیچی نمیگه

نه حرفی از بیسیم چیه

نه از مسلسلا دیگه

ساکت و مبهوت و غمین

زنش نشسته بالا سرش

یهو دیدن زجه زدو

چادر کشید روی سرش

علی تو شهر خودشم

!غریبه مونده آدما

ولی تو غربت خودش

جداست از تو ،من و ما

رضازارعی

   عضو کانون ایثار  

/ 0 نظر / 8 بازدید